لال بلاگ
لال بلاگ
وقت خودتونو با خوندن این وبلاگ تلف نکنین.
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
آرشیو
موضوع بندی

سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 دی 1388
مرد

 

بالاخره به این نتیجه رسیدم که نامردترین آدم روی کره زمینم.  


یکشنبه 29 آذر 1388
از خنده و فراموشی

 

من گاهی اوقات کارایی می‌کنم که به خودکشی بیشتر شباهت داره و به شدت به خنده‌م میندازه.  


یکشنبه 29 آذر 1388
تمام

 

به مادرم گفتم 

دیگر تمام شد 

باید برای روزنامه پیام تسلیتی بفرستیم.


شنبه 21 آذر 1388
چی

 

یه وقت هست که آدم احساس می‌کنه تمام رویاهاش نابود شدن. احساس می‌کنه یه چیزی تو این دنیای عوضی کمه. بعد میشینه دوباره برا خودش رویابافی می‌کنه ولی افسوس که همیشه احساس شکست باهاشه. 


یکشنبه 1 آذر 1388
مردی که به خانه برنگشت.

 

گاهی اوقات هیچ چیزی آرومم نمی‌کنه جز تخریب همه چیز. دارم همه‌چی رو از بین می‌برم حتی پل‌های پشت سرم رو. می‌خوام عوض کنم همه چی رو حتی خودم رو. به هم بریزم همه چی رو داغون کنم عجیب به هم ریخته‌ام. داغونم. تمام بدنم داره درد می‌کنه تمام زخمای وجودم سر باز کردن. خیلی عوض شدن سخته. به هم زدن سخته. به هم ریخته‌ام ناجور ولی به هم زده‌ام. خودمو زدم به اون راه از یه راه دیگه می‌خوام برم. به هیچ کجا نمی‌خوام برسم. گفتم آغای امیری برام یه استخاره بگیر. خوشحال شد٬ من غمگین بودم. افسرده بودم. می‌خندیدم ولی خودم نبودم. یه آغای دیگه‌ای بودم که به جاده خوشبختی دیگه برنمی‌گردم حتی اگر تمام ابرای عالم روی خونه‌م ببارن و ببارن و ببارن و ببارن........ دلم تنگ شده برا خودم. ناجور. 


پنجشنبه 30 مهر 1388
وارو

 

مرگ به همین سادگی میاد سراغ آدم. درست وقتی که فکرشو نمی‌کنی و هیچ آمادگی برا مردن نداری. نزدیک بود بمیرم. نزدیک بود قطع نخاع بشم. به همین سادگی. همه میگن خدا رو شکر که خودت سالم موندی. خدا رو شکر لااقل خودم سالم موندم اگر چه هنوز هم تمام بدنم درد می‌کنه.  


دوشنبه 6 مهر 1388
تبر

 

باید با خودم مهربان‌تر باشم.  

به این نتیجه رسیده‌ام که باید با خودم مهربان‌تر باشم.  

باید با خودم مهربان‌تر باشم. 

 مثل درخت با خودش. 


جمعه 20 شهریور 1388

لعنت به هرچه مفهوم که تو این زندگی هست.


جمعه 20 شهریور 1388

هیچ چیزی تو این عالم باقی نمونده که من ازش بدم نیاد. از خودم بیشتر از تمام موجودات عالم بدم میاد. لعنت به این زندگی گند عوضی. لعنت.


چهارشنبه 11 شهریور 1388
                                          Queen

 

Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, I'll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess I'm learning, I must be warmer now
I'll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
I'll face it with a grin
I'm never giving in
On - with the show -
I'll top the bill, I'll overkill
I have to find the will to carry on
On with the
On with the show 

  The show must go on


شنبه 7 شهریور 1388
شعری از بنده خدا حافظ موسوی

 

از ما پنج نفر
آن که از بقیه بزرگ تر بود
فقط سی سال داشت
با لهجه ترکی
و دهانی که کندوی زنبورهای سبلان بود

از ما پنج نفر
آن که از همه کوچکتر بود
با ریش و سبیلی که هنوز خوب درنیامده بود
کارل و فردریش* را
(با آن همه ریش)
شب ها زیر سرش می گذاشت و می خوابید


از ما پنج نفر
که خانه جمعی مان
بین امیریه و مختاری بود
دو نفر بر موتور سیکلت هایشان نشستند و
اعلامیه های خونین شان را
در محله های جنوب شهر پراکندند
و یادشان رفت که باید به خانه برگردند
از ما پنج نفر
سه نفر مانده ایم
با  دو موتور سیکلت
که در ذهن های ما برای ابد پارک کرده اند. 



شنبه 7 شهریور 1388
گریز

 

سه روز سر کار نرفتم و زندگی کردم. 


شنبه 7 شهریور 1388
مرگ

 

همیشه فکر می کنم وقتی یه آدم می میره وبلاگش چی میشه. حالا رضا براهنی مرده، هی میرم به وبلاگش سر می زنم ببینم به روزش می کنه یا نه. 


شنبه 7 شهریور 1388
شعری از سمیرا قطب


در آغوش هم خفته‌ایم
تو
غرق بوسه‌ام می‌کنی
من
به این فکر می‌کنم
که چگونه اسکیموها
نیمی از سال را
در شب به سر می‌برند 


شنبه 7 شهریور 1388
چند شعر از «آوای جهیدن غوک»

 

با خود لبخند نزن
چون کوهی سبز
با ابری از کنارش بناز در گذر،
مردم خواهند دانست به هم عاشقیم.

***

نشسته‌ام در خانه،
در اتاق‌مان،
کنار بسترمان
نگاه‌ خیره‌ام
بر بالش تو.

***

هر چند پنهانش می‌کنم
عشق در چهره‌ام نمایان است
چنان عیان که محبوبم می‌پرسد:
- به چیزی فکر می‌کنی؟

***

در کوه سروها
که هیچ‌گاه برگی فرو نمی‌افتد
گوزن پی می‌برد به آمدن خزان
تنها با طنین آوای خویش.

***

نمی‌پذیرم حقیقت، حقیقت است
چگونه بپذیرم رؤیا، رویاست.

***

کاش جهان همواره چنین می‌ماند
چند ماهیگیر
به کار کشیدن قایقی کوچک به ساحل رود.

***

برکه‌ای کهن
آوای جهیدن غوکی در آب.

***

آه از این دنیای پرمشغله!
سه روز تمام
ندیده‌ام شکوفه گیلاس.

***

لباسشوی محله
گذران زندگی‌اش
از چرک همسایگان.

***

با عذر بسیار بابت بال‌هایش
پر می‌کشد و می‌رود
اردک.

***

مرد مجرد
فروتنانه سپاسگزار است
برای بخیه‌ای بر لباس.

***

خوشا وقتی
مهمانی که تحملش را نداری
می‌رسد و می‌گوید
«وقت ماندن ندارم»
و می‌رود.

***

از میان سه هزار هایکو
به دو خرمالو می‌نگرم.  

 

ترجمه زویا پیرزاد 


جمعه 6 شهریور 1388
اباطیل

 

هر چه فکر کردم یادم نیومد چی می خواستم بنویسم. از بس که به همه چی فکر می کنم. 


جمعه 30 مرداد 1388
ایام

 

 یه وقتی جلو خونه گل می کاشتم آب می دادم بزرگ می شد و حال می کردم. تمام هوش و حواسم به زندگیم بود. حالا صب میرم شب برمی گردم. نه گلی می بینم نه آفتابی. همیشه فکر می کنم یه روز درست میشه و کارم کمتر میشه و مث بچه ادم زندگی می کنم ولی زهی خیال محال. بیشتر میشه و کمتر شدن تو کارش نیست. دلم تنگ شده برا ایام ماضی، روزای بیخیال بابا ولش کن هرهرهرهر. بعضی روزا یادم میره چه فصلیه. وسط تابستون فکر می کنم چله زمستونه. می خوام ببینم یه آدم بدون تفریح بدون دوست بدون روابط خانوادگی چه قدر می تونه دوام بیاره.   

یه وقتی جلو خونه گل می کاشتم. 

نه گلی می بینم نه افتابی! 


پنجشنبه 29 مرداد 1388
ترسا

 

می‌ترسم یه دفعه تمام زندگی آوار بشه رو سرم. 

می‌ترسم درآمدم کم بشه نتونم قسطامو بدم. 

می‌ترسم یه دفعه همه آدما بدونن که من آدم خوبی نیستم. 

می‌ترسم قطع نخاع بشم نتونم از جام تکون بخورم. 

می‌ترسم دزد بیاد همه چیمو با خودش ببره حتی کفشامو.  

می‌ترسم جنگ بشه. 

می‌ترسم تمام زندگی آوار بشه رو سرم٬ من بمونم و یه مشت کلمه توخالی. 

خداییش می‌ترسم. شوخی نمی‌کنم. 

  

  


چهارشنبه 28 مرداد 1388
دکتر ........

 

آدمای گنده احمق بودنشون کمتر به چشم میاد. خوش به حالشون! 

آغای ............ خوش به حالت که اینقدر گاو هستی خوش به حالت. 

  


یکشنبه 11 مرداد 1388
new comer

 

یه  استاد جدید آوردیم همه از حسنات و وجنات و لطایفش حرف زدن و از همدیگه پرسیدن این چی درس میده؟ بعد از یه مدت تبدیلش کردن به یه چیزی شبیه خودشون. حالا استاد جدید خودشم داره درباره استادی که قراره تازه بیاد حرف می‌زنه. 


یکشنبه 11 مرداد 1388
عاب باس

 

یه بار زمان دانشجویی داشتم می‌خندیدم. یه نفر گفت اگه من به اندازه تو خر بودم دو برابر تو می‌خندیدم. من تازه فهمیدم که عباس بهروزی اون روز چی می‌گفت. هر کجا هستی باشی عباس بهروزی ولی ای کاش من از اینی هم که هستم خرتر بودم. دیگه رسیده به اونجام عباس بهروزی! 


پنجشنبه 1 مرداد 1388
نورتریپتیلین

 

در این هپروتی که منم 

سرم چرخ می خورد و 

                               چرخ می خورد و  

                                                      درد می کند. 


پنجشنبه 1 مرداد 1388
pills after pills

یکی بیاد به من بگه کی خوابم کی بیدار.


جمعه 29 خرداد 1388
وطن

 

دیگه احساس نمی‌کنم که تو مملکت خودم دارم زندگی می‌کنم. دیگه احساس نمی‌کنم که این احمقایی که دارن دور و برم وول می‌خورن از جنس خودم هستن. دیگه احساس نمی‌کنم این خاک کثیف به من تعلق داره.  

حتی اگه پای پیاده هم باشه از این مملکت کثیف پا میشم و می‌رم. ای خداوند خدا منو یه جای دیگه از شکم مادر پیاده می‌کردی عدالتت زیر سوال می‌رفت؟ دهنم پر فحشه ولی هیچ کدومشونو اینجا نمی‌نویسم ولی همه‌شونو تقدیم می‌کنم به اون حیوونای عوضی که مفهوم وطن رو تو ذهن من از بین بردن. 


جمعه 29 خرداد 1388
فناوری

 

دلم میخواد یه پارک فناوری درست کنم مردم دست زن و بچه‌شونو بگیرن بعد از ظهرا بیان توش قدم بزنن. حیف که در حال حاضر پولی تو دست و بالم نیست. 


جمعه 29 خرداد 1388
فاتح

 

چه امید ماند آقای امید فاتح؟! 


سه شنبه 26 خرداد 1388
تبریک

 

روز مادر و زن بر همه مادر، زن های عالم معنا مبارک باد. 


سه شنبه 26 خرداد 1388
اون

احمق عوضی کثافت گاو! 

شاید شما ندونین من اون بالا چی نوشتم! 

من اون بالا با یه خط عجیب و غریب نوشتم:  

احمق عوضی کثافت گاو! 


سه شنبه 26 خرداد 1388
پیرمرد قدبلند

 

چرا من متوجه نشدم رضا سیدحسینی مرده؟! 


سه شنبه 29 اردیبهشت 1388
نمایش گاه

 

نه میلیون تومن فقط کتاب داستان و شعر و نقد از نمایشگاه خریدم. 

حالا دارم دنبال چندتا دانشجو می گردم که بیان بخوننشون. 

هنوز پیدا نکردم.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 82105


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها