| |
| سه شنبه 29 دی 1388 |
| مرد |
بالاخره به این نتیجه رسیدم که نامردترین آدم روی کره زمینم. |
|
| |
| یکشنبه 29 آذر 1388 |
| از خنده و فراموشی |
من گاهی اوقات کارایی میکنم که به خودکشی بیشتر شباهت داره و به شدت به خندهم میندازه. .jpg)
|
|
| |
| یکشنبه 29 آذر 1388 |
| تمام |
به مادرم گفتم دیگر تمام شد باید برای روزنامه پیام تسلیتی بفرستیم. |
|
| |
| شنبه 21 آذر 1388 |
| چی |
یه وقت هست که آدم احساس میکنه تمام رویاهاش نابود شدن. احساس میکنه یه چیزی تو این دنیای عوضی کمه. بعد میشینه دوباره برا خودش رویابافی میکنه ولی افسوس که همیشه احساس شکست باهاشه. |
|
| |
| یکشنبه 1 آذر 1388 |
| مردی که به خانه برنگشت. |
گاهی اوقات هیچ چیزی آرومم نمیکنه جز تخریب همه چیز. دارم همهچی رو از بین میبرم حتی پلهای پشت سرم رو. میخوام عوض کنم همه چی رو حتی خودم رو. به هم بریزم همه چی رو داغون کنم عجیب به هم ریختهام. داغونم. تمام بدنم داره درد میکنه تمام زخمای وجودم سر باز کردن. خیلی عوض شدن سخته. به هم زدن سخته. به هم ریختهام ناجور ولی به هم زدهام. خودمو زدم به اون راه از یه راه دیگه میخوام برم. به هیچ کجا نمیخوام برسم. گفتم آغای امیری برام یه استخاره بگیر. خوشحال شد٬ من غمگین بودم. افسرده بودم. میخندیدم ولی خودم نبودم. یه آغای دیگهای بودم که به جاده خوشبختی دیگه برنمیگردم حتی اگر تمام ابرای عالم روی خونهم ببارن و ببارن و ببارن و ببارن........ دلم تنگ شده برا خودم. ناجور. |
|
| |
| پنجشنبه 30 مهر 1388 |
| وارو |
مرگ به همین سادگی میاد سراغ آدم. درست وقتی که فکرشو نمیکنی و هیچ آمادگی برا مردن نداری. نزدیک بود بمیرم. نزدیک بود قطع نخاع بشم. به همین سادگی. همه میگن خدا رو شکر که خودت سالم موندی. خدا رو شکر لااقل خودم سالم موندم اگر چه هنوز هم تمام بدنم درد میکنه. |
|
| |
| دوشنبه 6 مهر 1388 |
| تبر |
باید با خودم مهربانتر باشم. به این نتیجه رسیدهام که باید با خودم مهربانتر باشم. باید با خودم مهربانتر باشم. مثل درخت با خودش. |
|
| |
| جمعه 20 شهریور 1388 |
|
لعنت به هرچه مفهوم که تو این زندگی هست. |
|
| |
| جمعه 20 شهریور 1388 |
|
هیچ چیزی تو این عالم باقی نمونده که من ازش بدم نیاد. از خودم بیشتر از تمام موجودات عالم بدم میاد. لعنت به این زندگی گند عوضی. لعنت. |
|
| |
| چهارشنبه 11 شهریور 1388 |
| Queen |
Empty spaces - what are we living for Abandoned places - I guess we know the score On and on, does anybody know what we are looking for Another hero, another mindless crime Behind the curtain, in the pantomime Hold the line, does anybody want to take it anymore The show must go on The show must go on Inside my heart is breaking My make-up may be flaking But my smile still stays on. Whatever happens, I'll leave it all to chance Another heartache, another failed romance On and on, does anybody know what we are living for? I guess I'm learning, I must be warmer now I'll soon be turning, round the corner now Outside the dawn is breaking But inside in the dark I'm aching to be free The show must go on The show must go on Inside my heart is breaking My make-up may be flaking But my smile still stays on My soul is painted like the wings of butterflies Fairytales of yesterday will grow but never die I can fly - my friends The show must go on The show must go on I'll face it with a grin I'm never giving in On - with the show - I'll top the bill, I'll overkill I have to find the will to carry on On with the On with the show The show must go on |
|
| |
| شنبه 7 شهریور 1388 |
| شعری از بنده خدا حافظ موسوی |
از ما پنج نفر آن که از بقیه بزرگ تر بود فقط سی سال داشت با لهجه ترکی و دهانی که کندوی زنبورهای سبلان بود از ما پنج نفر آن که از همه کوچکتر بود با ریش و سبیلی که هنوز خوب درنیامده بود کارل و فردریش* را (با آن همه ریش) شب ها زیر سرش می گذاشت و می خوابید
از ما پنج نفر که خانه جمعی مان بین امیریه و مختاری بود دو نفر بر موتور سیکلت هایشان نشستند و اعلامیه های خونین شان را در محله های جنوب شهر پراکندند و یادشان رفت که باید به خانه برگردند از ما پنج نفر سه نفر مانده ایم با دو موتور سیکلت که در ذهن های ما برای ابد پارک کرده اند.
|
|
| |
| شنبه 7 شهریور 1388 |
| گریز |
سه روز سر کار نرفتم و زندگی کردم. |
|
| |
| شنبه 7 شهریور 1388 |
| مرگ |
همیشه فکر می کنم وقتی یه آدم می میره وبلاگش چی میشه. حالا رضا براهنی مرده، هی میرم به وبلاگش سر می زنم ببینم به روزش می کنه یا نه. |
|
| |
| شنبه 7 شهریور 1388 |
| شعری از سمیرا قطب |
در آغوش هم خفتهایم تو غرق بوسهام میکنی من به این فکر میکنم که چگونه اسکیموها نیمی از سال را در شب به سر میبرند
|
|
| |
| شنبه 7 شهریور 1388 |
| چند شعر از «آوای جهیدن غوک» |
با خود لبخند نزن چون کوهی سبز با ابری از کنارش بناز در گذر، مردم خواهند دانست به هم عاشقیم.
***
نشستهام در خانه، در اتاقمان، کنار بسترمان نگاه خیرهام بر بالش تو.
***
هر چند پنهانش میکنم عشق در چهرهام نمایان است چنان عیان که محبوبم میپرسد: - به چیزی فکر میکنی؟
***
در کوه سروها که هیچگاه برگی فرو نمیافتد گوزن پی میبرد به آمدن خزان تنها با طنین آوای خویش.
***
نمیپذیرم حقیقت، حقیقت است چگونه بپذیرم رؤیا، رویاست.
***
کاش جهان همواره چنین میماند چند ماهیگیر به کار کشیدن قایقی کوچک به ساحل رود.
***
برکهای کهن آوای جهیدن غوکی در آب.
***
آه از این دنیای پرمشغله! سه روز تمام ندیدهام شکوفه گیلاس.
***
لباسشوی محله گذران زندگیاش از چرک همسایگان.
***
با عذر بسیار بابت بالهایش پر میکشد و میرود اردک.
***
مرد مجرد فروتنانه سپاسگزار است برای بخیهای بر لباس.
***
خوشا وقتی مهمانی که تحملش را نداری میرسد و میگوید «وقت ماندن ندارم» و میرود.
***
از میان سه هزار هایکو به دو خرمالو مینگرم. ترجمه زویا پیرزاد |
|
| |
| جمعه 6 شهریور 1388 |
| اباطیل |
هر چه فکر کردم یادم نیومد چی می خواستم بنویسم. از بس که به همه چی فکر می کنم. |
|
| |
| جمعه 30 مرداد 1388 |
| ایام |
یه وقتی جلو خونه گل می کاشتم آب می دادم بزرگ می شد و حال می کردم. تمام هوش و حواسم به زندگیم بود. حالا صب میرم شب برمی گردم. نه گلی می بینم نه آفتابی. همیشه فکر می کنم یه روز درست میشه و کارم کمتر میشه و مث بچه ادم زندگی می کنم ولی زهی خیال محال. بیشتر میشه و کمتر شدن تو کارش نیست. دلم تنگ شده برا ایام ماضی، روزای بیخیال بابا ولش کن هرهرهرهر. بعضی روزا یادم میره چه فصلیه. وسط تابستون فکر می کنم چله زمستونه. می خوام ببینم یه آدم بدون تفریح بدون دوست بدون روابط خانوادگی چه قدر می تونه دوام بیاره. یه وقتی جلو خونه گل می کاشتم. نه گلی می بینم نه افتابی! |
|
| |
| پنجشنبه 29 مرداد 1388 |
| ترسا |
میترسم یه دفعه تمام زندگی آوار بشه رو سرم. میترسم درآمدم کم بشه نتونم قسطامو بدم. میترسم یه دفعه همه آدما بدونن که من آدم خوبی نیستم. میترسم قطع نخاع بشم نتونم از جام تکون بخورم. میترسم دزد بیاد همه چیمو با خودش ببره حتی کفشامو. میترسم جنگ بشه. میترسم تمام زندگی آوار بشه رو سرم٬ من بمونم و یه مشت کلمه توخالی. خداییش میترسم. شوخی نمیکنم. |
|
| |
| چهارشنبه 28 مرداد 1388 |
| دکتر ........ |
آدمای گنده احمق بودنشون کمتر به چشم میاد. خوش به حالشون! آغای ............ خوش به حالت که اینقدر گاو هستی خوش به حالت. |
|
| |
| یکشنبه 11 مرداد 1388 |
| new comer |
یه استاد جدید آوردیم همه از حسنات و وجنات و لطایفش حرف زدن و از همدیگه پرسیدن این چی درس میده؟ بعد از یه مدت تبدیلش کردن به یه چیزی شبیه خودشون. حالا استاد جدید خودشم داره درباره استادی که قراره تازه بیاد حرف میزنه. |
|
| |
| یکشنبه 11 مرداد 1388 |
| عاب باس |
یه بار زمان دانشجویی داشتم میخندیدم. یه نفر گفت اگه من به اندازه تو خر بودم دو برابر تو میخندیدم. من تازه فهمیدم که عباس بهروزی اون روز چی میگفت. هر کجا هستی باشی عباس بهروزی ولی ای کاش من از اینی هم که هستم خرتر بودم. دیگه رسیده به اونجام عباس بهروزی! |
|
| |
| پنجشنبه 1 مرداد 1388 |
| نورتریپتیلین |
در این هپروتی که منم سرم چرخ می خورد و چرخ می خورد و درد می کند. |
|
| |
| پنجشنبه 1 مرداد 1388 |
| pills after pills |
یکی بیاد به من بگه کی خوابم کی بیدار. |
|
| |
| جمعه 29 خرداد 1388 |
| وطن |
دیگه احساس نمیکنم که تو مملکت خودم دارم زندگی میکنم. دیگه احساس نمیکنم که این احمقایی که دارن دور و برم وول میخورن از جنس خودم هستن. دیگه احساس نمیکنم این خاک کثیف به من تعلق داره. حتی اگه پای پیاده هم باشه از این مملکت کثیف پا میشم و میرم. ای خداوند خدا منو یه جای دیگه از شکم مادر پیاده میکردی عدالتت زیر سوال میرفت؟ دهنم پر فحشه ولی هیچ کدومشونو اینجا نمینویسم ولی همهشونو تقدیم میکنم به اون حیوونای عوضی که مفهوم وطن رو تو ذهن من از بین بردن. |
|
| |
| جمعه 29 خرداد 1388 |
| فناوری |
دلم میخواد یه پارک فناوری درست کنم مردم دست زن و بچهشونو بگیرن بعد از ظهرا بیان توش قدم بزنن. حیف که در حال حاضر پولی تو دست و بالم نیست. |
|
| |
| جمعه 29 خرداد 1388 |
| فاتح |
چه امید ماند آقای امید فاتح؟! |
|
| |
| سه شنبه 26 خرداد 1388 |
| تبریک |
روز مادر و زن بر همه مادر، زن های عالم معنا مبارک باد. |
|
| |
| سه شنبه 26 خرداد 1388 |
| اون |
احمق عوضی کثافت گاو! شاید شما ندونین من اون بالا چی نوشتم! من اون بالا با یه خط عجیب و غریب نوشتم: احمق عوضی کثافت گاو! |
|
| |
| سه شنبه 26 خرداد 1388 |
| پیرمرد قدبلند |
چرا من متوجه نشدم رضا سیدحسینی مرده؟! |
|
| |
| سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 |
| نمایش گاه |
نه میلیون تومن فقط کتاب داستان و شعر و نقد از نمایشگاه خریدم. حالا دارم دنبال چندتا دانشجو می گردم که بیان بخوننشون. هنوز پیدا نکردم. |
|