لال بلاگ
X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
لال بلاگ
وقت خودتونو با خوندن این وبلاگ تلف نکنین.
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 31 خرداد 1385
آقای هولاکویی

 

یک ساعت تمام زور زد که برام اثبات کنه خدا وجود نداره، غافل از اینکه وجود یا عدم وجود خدا هیچ دردی رو از من دوا نمی کنه.


دوشنبه 29 خرداد 1385
تمام خوشبختی من، یک دوست، یک عزیز، یک او

 

 تا وقتی که یکی مث سگ دوستت داره تو خوشبختی.......

آآآآآ آ  آ   آ    آ     آ    .........


 


پنج‌شنبه 25 خرداد 1385


پنج‌شنبه 25 خرداد 1385
خوشبخت، مث کتاب اجتماعی کلاس سوم دبستان


من خوشبخت ترین آدم روی کره زمینم. پدرم مهربونترین پدر روی کره زمینه. مادرم صبورترین زنیه که تو دنیا پیدا میشه. من خونواده مو می پرستم. چون همه شون خوبن، فهمیده ان، هوامو دارن، منو می فهمن. کانون خونواده ما خیلی گرمه. خیلی. هر کی جای من بود توی همچین کانون گرمی کباب شده بود تا حالا.


یه روز من میل نداشتم ناهار بخورم، بابام گفت پسرم بیا ناهار بخور. منم رفتم ناهار خوردم. یه شب خیلی وقت پیشا من دلم گرفته بود داشتم غصه می خوردم. مامانم اومد گفت عزیزم داری چی می خوری؟ گفتم غصه. گفت چی شده؟ گفتم هیچی. گفت من می دونم چی شده. بعد همینو که گفت جای زخمام همه خوب شد. آره خونواده ما اینجوریه.


من هر صب که از خواب پا میشم گلوم نگرفته، تمام استخونام درد نمی کنه، از غصه هم نمی خوام خفه بشم. چون خوشبختم. برا باز شدن دلم و تحمل سبکی تحمل ناپذیر بار هستی دست به هر کاری نمی زنم، دلقک نمی شم، آخه مگه مرض دارم دلقک بازی در بیارم. من جدی ام. به آینده هم خیلی امیدوارم. وقتی آینده بشه من حتی خوشبخت تر هم میشم. یه شغل آبرومند هم پیدا میکنم. زن می گیرم. همونی رو که می خوام. برام یه دختر میاره. یه اسم خوبم روش می ذاریم. بعد دخترمون بزرگ میشه. مامانش صداش می زنه میگه بیا ناهار بخور. میگه من میل ندارم. مامانش میگه ببین داداشت چه جوری می خوره بیا بخور دیگه. اونم عصبانی میشه میگه ن-می-خو-رم. مامانش میگه آره اینم نتیجه تربیت جنابعالی. بعد من میگم آخه خانوم چکار بچه داری خوب لابد گشنش نیست. بعد ما ناهار می خوریم و منم یه حرفای مهمی می زنم مث خونواده آقای هاشمی تو کتاب اجتماعی دبستانمون که از کازرون رفتن به نیشابور و یه روز مریم گم شده بود رفت پیش پلیس.


آه از این زندگانی خوب من.

خوشبختم. مث سگ خوشبختم. به جون عزیزام راست میگم.



یکشنبه 21 خرداد 1385
نقدی از محمد خواجه پور

 

 

شانزدهم خرداد ماه ۱۳۸۵
نقد: در پست مدرنیسم چه چیز را باور کنیم
 
 
در تعریف پست مدرنیسم و نسبت آن با زمان تحولات اجتماعی و ادبی دو دیدگاه به ظاهر متضاد وجود دارد. در تعریفی پست مدرنیسم چیزی جز دنباله‌ی مدرنیسم نیست و منطبق بر زمان تاریخی می‌باشد. از نگاهی دیگر پست مدرنیسم بازنگری در مبانی مدرنیسم و شاید نوعی ارتجاع است برای گریز از انحراف مدرنیسم. در واقع دو تعریف جنبه‌هایی مختلفی از سیر بشری را برجسته می‌کنند. ولی هیچ کدام در پی تعریف، که عامل مانعیت را با خود دارد برنمی‌آیند.
وقتی پست مدرنیسم در حیطه ادبی به چیزی اطلاق می‌شود این تعاریف در کنش با تاریخ ادبیات قرار می‌گیرد. مدرنیسم به عنوان یک جریان مسلط در بخشی از تاریخ ادبیات تعریف می‌شود و اکنونِ تاریخی می‌تواند پست مدرنیسم باشد. چون تعریف اکنون ممکن نیست برای تعریف آن از بخشی فیکس شده یا همان مدرنیسم استفاده می‌کنیم در حالی که پست مدرنیسم می‌‌تواند نسبت مستقیمی با مدرنیسم نداشته باشد در این صورت پست مدرنیسم بیش از آن ارتجاع باشد می‌تواند چیزی باشد که ریشه در جای دیگری دارد. ولی عدم تعین باعث شده که اختلافاتی در اطلاق این واژه «با کلاس» بر چیزها وجود داشته باشد.
در متن خوانده شده ما با دوپاره روبه‌رو هستیم که از بر هم‌نهی آن‌ها باید چیزی شکل بگیرد که در نام پست مدرنیسم نامیده شده است. رفتار ظاهری با متن این است که کاتب (با توجه به ادامه متن لغاتی مثل نویسنده یا پدیدآورنده نمی‌تواند گویایی لازم را داشته باشد) دو متن را نوشته است متن نخست روایت «روایتی از فولکلور منطقه تربت» است و یک گوینده دارد به نام «کربلایی هاشم رجب زاده» متن با این کار سعی در القا اصالت و بکارت خود دارد نام گوینده و این کاتب حضور حداقلی دارد باید این را به خواننده نشان دهد که هم متن ناب است هم کاتب صادق، حتی زبان نیز با چرخش از شکل مکتوب به سمت حالت ملفوظ سعی می‌کند حداکثر صداقت خود را در روایت نشان دهد.
متن دوم در واقع تاییدیه‌ای بر اصالت گوینده (روای) متن اول در اینجا نیز تاکید خاصی بر دو جنبه گوینده دیده می‌شود اول اصالت روستایی نهفته در «دامداری و کشاورزی» و بعد صداقتی که می‌تواند ناشی از رفتار مذهبی باشد. کاتب در اینجا نیز برای نشان دادن صداقت متن نسبت راوی دوم با راوی نخست را لو می‌دهد که نشان دهد همه‌چیز رو و در اختیار خواننده است که خود برگزیند با متنی اصیل روبه‌رو است یا نه
حلقه رابط این دو متن نام انتخاب شده است «پست مدرن یعنی چی؟» است کارکرد این نام در نظام کلی با توجه به تعاریف نخستین ارائه شده می‌تواند دوگانه باشد. در تعریفی پست مدرنیسم به معنای رجعت، نام سعی در القای این دارد که گذشته از نویسندگانی نامردی که متن‌های اصیل فولکلور را دستکاری می‌کنند شما در اینجا گذشته از تمام بازی‌های مدرنیستی به اصل بازگشت کرده‌اید به ناب بودن از شهر گذشته‌اید به طبیعت رسیده‌اید. و حتی از مفهوم هستی گذشته‌اید و به نابی نیستی نایل شده‌اید. در تعریف دوم نیز نام به شما می‌گوید گذشته از ارتباط ساده بین دو متن خام شما به دنبال چیزهایی فراتر از این‌ها باشید. روابط هندسی و تعریف شده مدرن را کنار بگذارید و پیدا کنید این دو متن «به ظاهر» می‌تواند چقدر روابط خاص را کشف کنید. روابطی که اگر برخوردی کلاسیک یا مدرن با متن داشته باشید در درک آن ناتوان می‌مانید.
اما شما اگر پست مدرن‌تان کمی عمیق‌تر باشد باید توجه کنید اولین مساله این است که متن اعتماد نکنید حتی این متن نیز گذشته از خواست کاتب با نمایش بیش از حد صداقت و ناب بودن این را به شما یادآوری می‌کند. تمام چینش متن چیزی جز این را دنبال می‌کند که صداقت متن را نمایش دهد. در واقع ما در اینجا با چیزی جز تبلیغ صداقت روبه‌رو نیستیم مثل شرکتی که سعی می‌کند به هر شکلی مفید بودن مصرف شیر را نمایش دهد این نمایش البته ممکن است یک نمایش صادقانه باشد ( چون کار سختی است ما به عنوان یک نامتخصص تعیین کنیم که شیر مفید است یا نه) ولی چه در صورت مفید بودن چه مفید نبودن تبلیغ سعی در القا مفهوم مفید بودن شیر دارد. با این وجود شاید شما باز هم به این بازی تن دردهید (باز تاکید می‌کنم شاید این تبلیغ در مفهوم مدرن یا کلاسیک خود واقعی و درست باشد) در اینجا نیز ما با متنی روبه‌رو هستیم که سعی در نمایش صداقت دارد شما به عنوان یک مخاطب این نمایش می‌توانید هم با آن برشتی برخورد کنید هم استانیسلاوسکی یا فاصله‌گذاری کنید یا نمایش را باور کنید بستگی دارد چگونه بخواهید لذت ببرید.
گذشته از نمایش صداقت که القایی مفهومی است از نظر شکلی متن نمایشی دادایستی دارد. شاید شدتی در انتخابات تصادفی آن نباشد (با توجه به آن تعریف رایج نه چندان صحیح دادایسیم در ایران) ولی چینش متن در واقع این گونه القا می‌کند که دو متن نه چندان ارزشمند همین‌طوری کنار هم قرار گرفته‌اند و حال خودتان تحویل‌اش کنید. ساختار کولاژ گونه‌ی متن هر چند این کولاژ خیلی در ابعاد کوچکی است و گسترده نشده شکل بیرونی یک ایده دادایستی را بروز می‌دهد.اما گذشته از این رفتار با این گونه مواد خامی چگونه می‌شد برخورد کرد. نویسنده این یادداشت در چالش با این روایت جذاب بومی قرار گرفته است چند سال پیش که این گونه حکایتی را آن زمان من از مجله «همساده» به عنوان فولکلور منطقه گراش در جنوب استان فارس خواندم. واکنش فردی من باز تولید فرم و محتوا بودم نتیجه کار چندان دلچسب نبود ولی برای مقایسه با متن بررسی شده خواندن آن خالی از لطف نیست.
 
 

سه‌شنبه 9 خرداد 1385
مسعود غفوری از ایالت گراش

 

 

(اینو چون گفتی بفرست فرستادم. نه که یه وقت بزنی توی وبلاگت و آبروی منو ببری!)

تتاتت
داستانی از مسعود غفوری

 

 

یک روز کاملاً آفتابی روی نیمکت یک پارک نسبتاً خلوت دختری نشسته و دارد کتاب می‌خواند؛ یا فقط آن را ورق می‌زند؛ یا حتی فقط عکس‌هایش را نگاه می‌کند و اصلاً حواس‌اش جای دیگری است (یعنی در حقیقت منتظر است)؛ چون در غیر این‌صورت دلیلی ندارد که او دم‌به‌دقیقه، یا کمی بیشتر یا کمتر، به ساعت‌اش نگاه کند. یک گربه سفید در حالی که سرش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌گرداند، آرام‌آرام از جلوی نیمکت رد می‌شود. دختر متوجه‌اش نمی‌شود، و او هم همانطور با طمأنینه از دید خارج می‌شود.
پسری کنار نیمکت توقف می‌کند. او دختر را که اخیراً محو خواندن کتاب شده چند دقیقه‌ای برانداز می‌کند و سعی می‌کند با این‌پا و آن‌پا کردن او را متوجه حضورش کند. سر آخر دختر سرش را بلند می‌کند و نگاه‌اش می‌کند. در همین فاصله، سگی خال‌خالی از سمتی که گربه رفته بود می‌آید و در حالی‌ که زمین را بو می‌کشد از جلوی نیمکت رد می‌شود. پسر خودش را جمع‌و‌جور می‌کند و می‌گوید: -خانم کوثری؟
دختر کتاب را می‌بندد و با عجله بلند می‌شود: - اوه! بله (او دروغ می‌گوید). شما هم... آقای کبیری هستین.
- بله! (او هم دروغ می‌گوید) حال شما چطوره؟
همان گربه سفید به سرعت از کنار دختر رد می‌شود و باعث می‌شود او جیغی بزند و یک متری به هوا بپرد. سگ خال‌خالی هم با همان سرعت دنبال‌اش می‌دود. هر دو با حالتی کمی عصبی می‌خندند. دختر که رنگ‌اش پریده می‌گوید: -من خوبم... خوبم... وای خدایا... حال شما چطوره؟
- ممنون! دیر که نکردم؟
- نمی‌دونم راستش. من داشتم کتاب می‌خوندم.
بعد به ساعت‌اش نگاهی می‌اندازد: -نه! همون ساعتی که دیروز گفتین.
- دیشب.
- دیشب؟! اوه! آره! دیشب.
دختر که همچنان سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و لبخندی گوشه‌ی لب‌اش ماسیده، نگاه‌اش را از پسر می‌گیرد و به کیف‌اش روی نیمکت خیره می‌شود. پسر هم دست‌اش را پشت سرش قفل می‌کند و به جلوی پای‌اش خیره می‌شود. گربه، و به دنبال‌اش سگ، این‌بار با سرعتی کمتر البته، از جلوی آنها رد می‌شوند.
- من به وبلاگتون سر زدم. عکسی که اونجا انداخته بودین خیلی خوشگل بود... نمی‌دونم... شاید بدون مقنعه....
- اوه! آره! خوب، می‌دونین... عکس‌های سیاه و سفید معمولاً آدم‌ها رو... می‌دونین که... (او در حقیقت دارد درباره عکس دوست‌اش حرف می‌زند).
باز هم چند لحظه سکوت.
- ولی صدای شما هم پشت تلفن... شما تهرانی نبودین؟
پسر با کمی دست‌پاچگی: -خوب چرا... ولی نه این‌که یه چند وقتیه توی خوابگاه با هر چی ترک و لره سروکار داریم، لهجه‌مون هم عوض شده. شاید هم این گوشیان که صدای آدمو قشنگ‌تر می‌کنن (او هم البته دارد درباره صدا و لهجه هم‌اتاقی‌اش حرف می‌زند).
- شاید هم... اوهوم....
و باز هم همان حرکت تایید با سر و نگاه به کیف، و همان دست‌های قفل‌شده به پشت و ضرب گرفتن با نوک پا. هر دو لحظه‌ای به ساعت‌شان نگاهی می‌اندازند (آنها دارند به رفقای‌شان، خانم کوثری و آقای کبیری، فکر می‌کنند، و در واقع دارند به آنها فحش می‌دهند)؛ وسرشان را که بالا می‌آورند، نگاه‌شان با هم تلاقی می‌کند.
سگ و گربه از دو سمت مقابل بی‌مهابا و به سرعت وارد می‌شوند و به شدت با هم تصادف می‌کنند و روی زمین ولو می‌شوند. هر چهار تا مات و مبهوت به این صحنه نگاه می‌کنند. آخر سر پسر با نا‌امیدی می‌پرسد: -خدای من! معلومه اینجا چه خبره؟
گربه و سگ از زمین بلند می‌شوند و چند لحظه‌ای به دختر و پسر خیره می‌شوند. بعد هم نگاهی به همدیگر می‌اندازند و هر کدام راه خودشان را می‌روند؛ در حالی‌که آن دو در سکوت کامل به هم خیره شده‌اند.


25/12/84


یکشنبه 7 خرداد 1385
پست مدرن یعنی چی؟(کربلایی هاشم رجب زاده)

 

 

روایتی از فولکلور منطقه تربت

گویندهُ قصه: کربلایی هاشم رجب زاده

 

پادشاهی سه پسر داشت. دوتاش کور کور بودن یکیش چش نداشت.یه روز خواستن برن شکار.

سه تا تفنگ تو اسلحه خونه سلطان بود، دوتاش خراب خراب بود یکیش قنداق نداشت. پسری که

چش نداشـت تفنگی که قنداق نداشـت رو انداخــت رو کولش. رفتن و رفتن تا رسیدن به جنــگل.

سه تا آهو دیدن، دوتاش مرده مرده بود یکیش جون نداشت. همون آهویی که جون نداشت رو

ورداشتن و رفتن تا رسیدن به سه تا خونه، دوتاش خراب خراب بود یکیش دیوار نداشت. رفتن تو

خونه ای که دیوار نداشت. سه تا دیگ پیدا کردن، دوتاش شکسته شکسته بود یکیش ته نداشت.

توی دیگی که ته نداشت سه تا چاقو بود، دوتاش شکسته شکسته بود یکیش تیغه نداشت. با

همون چاقویی که تیغه نداشت شکارشون رو که جون نداشت ریز ریز کردن ریختن تو دیگی که ته

نداشت، گوشتا رو پختن و خوردن تا تشنه شون شد. چه کنم، چکار کنم، راه افتادن رسیدن به

سه تا چشمه. دوتاش خشک خشک بود یکیش نم نداشت. سرشون رو گذاشتن روی همون

چشمه که نم نداشت و دیگه ورنداشتن.

 

مروری بر زندگی کربلایی هاشم

به قلم: علی پورعباس(نوهُ کربلایی هاشم)

 

در سال ۱۳۱۲ در روستای عبس آباد از توابع رشتخوار به دنیا آمد، در خانواده ای پرجمعیت با پنج

برادر و یک خواهر. با پنهان شدن در بیابان و دادن رشوه، خدمت مقدس سربازی را دو در کرد و

سپس ازدواج کرد با دختری از همان روستای خودشان. در آغاز زندگی به شهر مشهد رفت و

کارگری می کرد ولی کم کم سرمایه ای دست و پا کرد، به روستا برگشت و تاکنون به دامداری و

کشاورزی مشغول است. در سالهای جنگ عراق و آمریکا (دو، سه سال پیش) به صورت غیرقانونی

و بدون پاسپورت با مشقات فراوان به زیارت عتبات عراق رفت. وی در این سفر بارها تا نزدیکی

مرگ رفت ولی بالاخره پس از گذشتن از دام سربازان ایرانی و عراقی و راهزنان ایرانی و عراقی

و تحمل تشنگی و گرسنگی فراوان به کربلا رسید و آرزوی چندین ساله اش برآورده شد. او هم

اکنون یک آرزوی دیگر دارد که رفتن به مکه و زیارت قبر پیامبر است که اگر خدا بخواهد تا دو ماه

دیگر برآورده می شود. البته این که گفتم یک آرزوی دیگر به معنی آخرین آرزو نیست. او شاید هنوز

آرزوهای زیادی داشته باشد که ما خبر نداریم. انشاءالله همانطور که او به آرزویش رسید شما هم

به مراد دلتان برسید.

 


شنبه 6 خرداد 1385
ECNALUBMA

 

 I'm an AMBULANCE

 

آمبولانسم،

آمبولانس

لطفا راه بدهید،

من آمبولانسم

مرده می برم.

 


شنبه 6 خرداد 1385
خط

 

آن خطاط چهار گونه خط نوشتی،

اولی را خود خواند و داد بقیه هم بخوانند

دومی را فقط خود خواند،

سومی را بقیه خواندند، خودش نخواند،

چهارمی را هر کار کرد نتوانست بخواند، بقیه هم نتوانستند بخوانند.

از بس بدخط نوشته بود.

 آن خط سوم منم.

 

 


دوشنبه 1 خرداد 1385
غادة السمان

این مطلب را از سایت آینه برداشتم.


دوشنبه 1 خرداد 1385
mommy


دوشنبه 1 خرداد 1385
درباره پتر اشتام، نویسنده ابرها و بادها
 
 
برگرفته از روزنامه شرق
 
 
نوشته:س.محمود حسینی زاد
 
193092.jpg
کتاب خوان نیمه حرفه اى هم، با «سوئیس» یاد ماکس فریش مى افتد و فریدریش دورنمات. در ایران. در جاهاى دیگر که مردم عمیق تر مطالعه مى کنند، آدولف موشک و پتر بیکسل و لوشر هم یادشان مى آید. اینها شاخص هاى دو نسل از نویسندگان معاصر سوئیسى اند.
روزنامه معتبر فرانکفورتر آلگماینه سایتونگ در نقدى بر کتاب «در باغ هاى بیگانه» (۲۰۰۳) نوشت: با پتر اشتام نسل سوم نویسندگان آلمانى زبان سوئیس پا گرفته است.
اشتام،  متولد ،۱۹۶۳  در رشته ادبیات انگلیسى تحصیل کرده و رشته روانشناسى. در زوریخ. از ۱۹۹۰ نویسنده و روزنامه نگار است. مدت ها هم خارج از سوئیس به سر برده،  پاریس، نیویورک، برلین و کشورهاى اسکاندیناوى. کار ادبى را با نویسندگى نمایشنامه رادیویى شروع کرد. ۱۹۹۱. سپس در ژانرهاى مختلف به نوشتن پرداخت. اوایل بیشتر نمایشنامه صحنه اى و رادیویى،  نقد ادبى و حتى کتاب هاى تخصصى و این چهار- پنج سال اخیر عمدتاً رمان و داستان کوتاه. اولین رمانش «آگنس» را در سال ۱۹۹۸ منتشر کرد، ۱۹۹۹ مجموعه داستان هاى کوتاه «یخ بندان»،  ۲۰۰۱ رمان «Ungefahre Landschaft» و ۲۰۰۳ مجموعه داستان هاى کوتاه «در باغ هاى بیگانه» را. در سال ۲۰۰۴ مجموعه نمایشنامه هایش تحت نام «بوسه ماهى» به بازار آمد. قرار است در ژوئیه ۲۰۰۶ رمان جدیدش به نام «روزى مثل امروز» در آلمان منتشر شود. از ۱۹۹۷ تا همین اواخر، سر دبیر نشریه ادبى «طرح هایى براى ادبیات» بود و چندین جایزه برده است.
داستان  هایش در روال داستان نویس هاى نسل جوان آلمان است. در مقدمه اى بر «گذران روز» (نشر ماهى) خصوصیاتى از خط و ربط نویسندگان جوان آلمان را آورده ام. موضوع هایى به ظاهر دم دستى،  اما به معنى واقعى مردمى- بشرى،  با بیانى بى تکلف، ساده و شاعرانه. خصوصیت نویسنده هاى این دوره ادبیات آلمانى زبان، گذار از مرحله تم ها و موضوع هاى تکان دهنده و عظیم است، گذار از مرحله کندوکاوهاى تکنیکى، که گاه به شعبده بازى مى ماند. آنها به دنیاى پیرامون مى پردازند و به انسان. در این داستان ها نه جرم و جنایتى اتفاق مى افتد، نه شور بختى هایى با ابعاد ادبیات کلاسیک.
اشتام هم در همان راه مى رود. گاه با کارور و همینگوى و ریچارد فورد مقایسه شده است و گاه با کافکا و چخوف. مهم نیست که قهرمان هاى اشتام چه اسمى دارند، که داستان در کجا اتفاق مى افتد، در شهرکى در سوئیس یا در نیویورک،  در آلمان یا در اسکاندیناوى؛ مهم این است که قهرمان هاى اشتام، اکثراً هم جوان،  مدام در جست وجویند و هیچ نمى یابند. به قول منتقدى خواننده داستان هاى اشتام از ابتدا مى داند که داستان به سرانجامى نمى رسد. منتقد فرانکفورتر آلگماینه، قهرمان هاى اشتام،  این آدم هاى دنیا از دست داده را، با مجسمه هاى جیاکومتى قیاس مى کند «باریک، تنها، بدون تماس با اطراف».
اشتام چند روز پیش در خانه هنرمندان تهران داستان «جالیز» از مجموعه «در باغ هاى بیگانه» را خواند: مردى سوئیسى در میخانه اى در ایرلند با دکترى ایرلندى آشنا مى شود. میخانه پاتوقى است براى نوازندگانى که گرد هم مى نشینند و تا توان دارند مى نوازند. مرد به دعوت دکتر به خانه او مى رود و  با زن و سه دخترش آشنا مى شود. دکتر این زن را از آلمان گرفته تا «خون تازه اى به این منطقه وارد کند». خانه پوسیده و قدیمى، محصور است با دیوارهایى بلند. دختر ها انگار که به این دنیا تعلق ندارند. جایى در باغ، چند گور قدیمى است. دکتر اصرار دارد تا مرد نزد آنها بماند. مرد قبول مى کند. وقتى در میهمانخانه اثاثیه  اش را جمع و جور مى کند؛ به کنار پنجره مى آید و به دکتر که در خیابان منتظر اوست نگاه مى کند. از جا تکان نمى خورد تا دکتر سوار مرسدس قدیمى اش مى شود و بر مى گردد.
این داستان شاخصى است از کارهاى اشتام. هم از نظر زبان، که خواهم گفت، هم از نظر محتوا. خودش در توضیح این داستان مى  گوید: نمونه اى  است از جامعه انسان ها- شاید سوئیس- نوازنده  ها دور هم حلقه مى زنند،  دکتر دور خانه اش دیوارى مى کشد، هر دو گروه در دایره اى بسته،  در جست وجوى آرامش و کمال اما ناموفق.
داستان هاى نسل جدید نویسنده هاى آلمان و آلمانى زبان را که مى خوانیم، فکر مى کنیم یعنى این آدم ها هیچ امیدى ندارند؟ اشتام مى گوید: این نسل که دیگر امید مادى ندارد؛ چون از مادیات همه چیز دارد. حالا نمى داند به چى باید امید داشته باشد.
آگنس، قهرمان اولین رمان اشتام،  دانشجوى فیزیک است و عاشق نویسنده اى مسن تر. اما عشق واقعى برایش کافى نیست. دلش مى خواهد، کتاب شود، یک رمان. نویسنده مخالفت مى کند. یک بار عشقى را با نوشتن از دست داده است و نمى خواهد تکرار کند. اما زن دست بر دار نیست و مرد سرانجام قبول مى کند و مى نویسد و تخیل از واقعیت پیشى مى گیرد. سرانجام کتاب آگنس را مى کشد.
• سبک نوشتن اشتام
یکى از خصوصیات بیانى این نویسندگان ایجاز است در جمله سازى، جمله هاى کوتاه و ساده. بى حواشى و بى پردازش هاى گاه نا مفهوم. بدون صفت هاى متعدد. اشتام مى گوید: ادبیات کلاسیک به نوعى ما را فریب داده، اجازه داده تا ما تصور کنیم که مى توانیم در فکر و ذهن دیگران وارد شویم و آن را بیان کنیم. در صورتى که ما مى توانیم دیده هایمان را بنویسیم. اشتام از نظر جمله بندى و بیان مطالب، حتى موجز تر از همکاران خود در آلمان مى نویسد. رمان اولش اینطور شروع مى شود: «آگنس مرده است. داستانى او را کشت.»
اولین داستان «در باغ هاى بیگانه» به نام «میهمان» چنین آغازى دارد: «خانه   بزرگ بود. بچه ها پرش کرده بودند،  اما از وقتى که رگینا تنها زندگى مى کرد، خانه بزرگتر شده بود.»
منتقد روزنامه دى سایت مى نویسد: جمله هاى پتر اشتام اکثراً پنج تا هشت واژه دارد. از به کار بردن صفت و تمثیل و قیاس پرهیز مى کند. اشتام استاد ریاضت در جمله سازى است.۱
منتقد روزنامه نویه سورشر سایتونگ در باره اشتام مى نویسد: کمترین سرمایه گذارى با بیشترین تاثیر از خصوصیات دیگر نوشته هاى پتر اشتام به همراه محل رویداد داستان ها: کشورهاى مختلف و ملیت هاى مختلف، محل هاى سر پوشیده؛ خانه و اتاق هایى تاریک و روشن. با یا بدون آفتاب. یکى دیگر هم، استفاده از طبیعت و رویدادهاى طبیعى. منتقد روزنامه دویچه سایتونگ مى نویسد: «در بین نویسندگان نسل اشتام هیچ نویسنده اى نیست که این چنین از هوا و طبیعت صحنه اى براى درام هایى که در درون آدم ها در جریان است، بسازد.»
دورنمات هم استاد این تکنیک است. استادانه جریان رودها و غلتیدن ابرها و وزیدن بادها را با روال داستانگویى عجین مى کند.۲
از اشتام پرسیدم بنابراین مى توانیم این خصیصه را خصیصه نویسنده  هاى سوئیسى بدانیم؟
گفت: شاید، به هر حال آب و هوا در سوئیس نقش اساسى در زندگى آدم ها دارد.
دو، سه نمونه: داستان «جالیز»، پس از آنکه مرد خانه و باغ دکتر را در حالتى نگران و مردد ترک مى کند: «... صبح آسمان ابرى بود و حالا باد تندى مى وزید و ابرهاى تیره بیشترى را در آسمان مى پراکند. درخت هاى کنار خیابان به شدت تکان مى  خوردند، انگار که بخواهند از زمین کنده شوند. سمت شرق به نظر بارانى مى آمد...»
این داستان چنین پایانى دارد: «...کنار پنجره میهمانخانه ایستاده بودم و به بیرون نگاه مى کردم. ابرها در آسمان مى رفتند، تند و مدام شکل عوض مى کردند. به سمت غرب مى رفتند و از فراز جزیره به سمت اقیانوس. مدتى طولانى همانجا ایستادم و به آن آهنگ فکر کردم و به پیرمرد و به آنچه که به بچه ها گفته بود. شماها باید سئوال کنید و باید پاسخ بدهید. هر دوتاش یکى است.»
در داستان «تمام شب» قهرمان اصلى اوضاع جوى است. داستان در آمریکا مى گذرد. زنى به مسافرت رفته و با هواپیما برمى گردد. مرد قصد دارد تا با ورود زن به او حقایقى در مورد زندگى شان و جدایى شان بگوید. هوا توفانى است. هواپیما سقوط نمى کند، اما دیر مى رسد. مرد از آمدن زن خوشحال مى شود و رمان Ungefahre Landschaft اینچنین زیبا تمام مى شود: «پاییز شد و زمستان. تابستان آمد. هوا تاریک شد و روشن.»
پى نوشت ها:
۱- متاسفم که مسئله را شخصى مى کنم، اما سال گذشته از من مجموعه داستانى منتشر شد به نام «سیاهى چسبناک».
زبان و جمله بندى ها ساده، موجز و کوتاه و بدون کاربرد صفت هاى رنگارنگ و توضیح واضحات. از طرف دیگر داستان ها پایانى خلاف انتظار داشتند. منتقدى نوشت: خوب است، اما کاش نویسنده خست به خرج نمى داد و جمله هاى طولانى تر مى نوشت! دوستى  نویسنده گفت:  اصلاً خوب نیست که خواننده غافلگیر شود. از اول باید بداند که چه انتظارش را مى کشد!
۲- «قاضى و جلادش» و «قول» از بهترین  نمونه هاى این تکنیک دورنمات است. این دو قبلاً  ترجمه و منتشر شده. نشر ماهى قرار است این دو را با «سوءظن» یکجا منتشر کند.
 

دوشنبه 1 خرداد 1385
Peter Bichsel

 

From Wikipedia, the free encyclopedia

Jump to: navigation, search

Peter Bichsel (born March 24, 1935) is a popular Swiss-German writer and journalist representing modern German literature.

Bichsel was born 1935 in Luzern, Switzerland the son of craftsmen, manual laborers. Shortly after he was born, the Bichsels moved to Olten, also in Switzerland. To this day, Peter Bichsel considers himself from Olten. After finishing school, he became an elementary school teacher, a job which he held until 1968. From 1974 to 1981 he was the personal advisor of Willy Ritschard, a member of the Swiss Federal Council. Between 1972 and 1989 he made his mark as "writer in residence" and a guest lecturer at American universities. Bichsel has lived on the outskirts of Solothurn for several decades.

One of his first and most well known works is And Really Frau Blum Would Very Much Like to Meet the Milkman (translated from the German by Michael Hamburger in 1968). Not as short as this first one, his children's stories were just as successful. For the most part, Bichsel's works for younger readers concern children's stubborn desire to take words literally and wreak havoc on the world of communicated ideas. In the early 1970s and 1980s, Bichsel's journalistic work pushed his literary work to a large extent into the background. Only Der Busant (1985) and Warten in Baden-Baden appeared again to have the Bichsel style that was so familiar to German readers. Peter Bichsel gave up being a professional teacher early in his lifetime, yet he has continued to teach his readers that the drudgery and banality of life is of our own making. Conversely, we have every opportunity to prevent our lives from being boring. This theme has helped make Peter Bichsel a symbol of German literary work today.

Awards


دوشنبه 1 خرداد 1385
پیتر بیکسل

 

داستانی از پیتر بیکسل

*مردان*

دختر نشسته بود انجا. اگر کسی می پرسید از کی، جواب می داد:((همیشه، من همیشه اینجا می نشینم.))
او اینجا منتظر است. منتظر یک دوست، منتظر یک همکار، در انتظار قطار، منتظر غروب.

گارسون که قهوه را می آورد، لبخند دوستانه ای می زند. دختر کیفی قرمز دارد، و این کیف چنان متعلق به اوست که فقط یک کیف قرمز ممکن است این قدر به خانم های جوان تعلق داشته باشد. پیش هم آمده بود که کسی قهوه ای مهمانش کند، اما بعد، دوستش و یا قطار که می آمد، دختر تشکر می کرد و می رفت.
امروز در اداره به او گفته بودند، رئیسش گفته بود، که مهربان است، و او داشت با کیفش بازی می کرد.
آدم فکر می کند زنان زیبا نباید منتظر بمانند. فکر هم می کند او جوان است. آدم با خودش می گوید که کاش دختر کمی سرحال تر بود.
آدم می دید که پکهای عمیقی به سیگار می زند و دود را پایین می دهد. می شد فهمید که این کار را از دوستی یاد گرفته است.
قطار ساعت شش و نیم حرکت می کند. نگاهش می کردند که چطور دگمه های پالتوی تنگش را باز می کند، درش می آورد، پوست از تن جدا می کند، بعد دوباره می پوشدش، خودش را نرم توی آن جا می دهد و به پشتش دست می کشد.
دهان بزرگی دارد.
موهای قشنگی دارد.
کوچک و ظریف است.
صدایش را می شناختند:((یک قهوه لطفا-متشکرم-خداحافظ.))
صدای نرمی داشت.
چشمان آهویی. می شد از او چیزی پرسید. گارسون پرسید:((چی میل دارید؟))
دخترکی کوچولو است. چیزی است کوچولو. یک عروسک، یک پروانه. آدم به اینها هم فکر می کرد.
می شد از او چیزی پرسید.
دستان ظریفی دارد.
اینجا منتظر است. منتظر یک دوست، منتظر یک همکار، در انتظار قطار، منتظر غروب.
دخترکی جوان است.
وقتی کسی چیزی از او بپرسد، دیگر یک زن است.


"آمریکا وجود ندارد!"، پتر بیکسل، ترجمه ی بهزاد کشمیری پور، نشر مرکز.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 207377


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها